صبح رفتم پسره رو از خواب بیدار کنم میگه مامان من نمیتونم برم مدرسه خیلی خوابم میاد . گفتم عزیزم میدونم خوابت میاد اما باید بری چاره ای نیست . بلند شده و میگه خب تو چه میدونی من چی میگم الان مارو میرسونی و بعد میای خونه خودت میخوابی دیگه !! حوصله جر  بحث نداشتم جوابش رو ندادم و کارهاشون ر وانجام دادم . وقتی کارشون تموم شد دید من کاپشنم رو نمیپوشم . گفت تو چرا کاملا حاضر نشدی ؟ گفتم آخه مامان جان امروز نوبت خانم همسایه است که شما رو برسونه مدرسه *. گفت پس راحت ، همین الان میگیری میخوابی خواب

چی بگم ؟عصبانی

 

 * یک روز من بچه های خودم و اون رو میبرم مدرسه و یک روز اون همین کارو میکنه .