فردا شب مهمون دارم . همیشه مهمون دعوت کردن برای من همینجوره . وقتی دعوت میکنم کلی اصرار میکنم و واقعا دلم میخواد مهمونها بیان . دو روز قبلش هول برم میداره . میگم ای خدا من که هنوز خرید نکردم خونه ام مثل روده سگ به هم ریخته . حالا باید کلی بدوم تا این همه کار بکنم . وای میدونم که نمیرسم . روزش میشه و من میدوم . از صبح من و همسر گرامی نظافت میکنیم و کاهو و میوه میشوریم و خونه رو مرتب میکنیم . از همون صبح هم من شروع میکنم به چیدن میز شام . کم کم ترشی رو میریزم توی ظرفش و یک پلاستیک میشکم روش . بعد ظرف خیارشور و زیتون . بعدش سالاد درست میکنم و باز روش رو میکشم و بستگی داره که خیلی مونده باشه به مهمونی که میگذارمش توی یخچال و اگه کم مونده باشه میگذارمش روی میز . بشقاب و قاشق و چنگالها و لیوانها رو مرتب میکنم . غذا رو هم این وسط مسطها درست میکنم . تنوع غذایی که درست میکنم زیاد نیست . معمولا دو جور غذا درست میکنم . دو جوری که بشه با پلوی ساده خوردش . بعضی وقتها یک کیک درست میکنم برای دسر و ... خلاصه در حال آماده سازی هستم که میبینم به به خونه چقدر مرتب شده . چه میز خوبی چیده شده و همیشه حداقل نیم ساعت قبل ازاومدن مهمونها کارهام تموم شده و حتی خورشتها رو هم کشیدم توی پیرکس و گذاشتم توی فر که وقتی خواستم غذا بکشم فقط برنج رو بکشم . خلاصه نزدیک اومدن مهمونها که میشه من مرتب و منظم و میرم لباسم رو عوض میکنم و آرایشم رو میکنم و بعد با خودم میگم آخی چقدر خوبه مهمون بیاد خونه مون .

این روند سینوسی همیشه وجود داره و هیچ کاریش نمیشه کرد .

وقتی هم که مهمون خونه مون باشه انقدر بهمون خوش میگذره و انقدر میگیم و میخندیم که بعدش کلی شارژم .