امروز رفته بودم خرید . مدتهاست به دلیل کاملا مشخصی که از نوع جیبی (!!) هست خریدی نمیکنم . امروز با دوستم رفته بودیم یک مرکز خرید جدید رو بهش نشون بدم . شروع کردیم از اولش رفتن تا آخرش . هر مغازه ای رو دیدیم دوستم رفت تو لباسهاش رو دید بالا و پایین کرد . از مغازه گوشواره ، لباس ، کفش ،‌کیف . بهش میگم آخه تو چی میخواهی ؟‌هر چیزی رو میخواهی برو توی همون مغازه . دیگه آخرش داشت منو عصبانی میکرد . از همه بدتر این بود که میگفتم خب بریم توی این مغازه . من میرفتم یک سمت یک چیزهایی رو ببینم اون میرفت یک سمت دیگه . هر سی ثانیه یک بار منو صدا میکرد : ماراااااااااااااااااااااال بیا اینو ببین . یک بار با خنده بهش گفتم مگه سر جالیزه ؟ خندیدیم و گذشت . بعد میرفت توی اتاق پرو . میپوشید میومد بیرون میگفت چطوره ؟ میگفتم مثلا اندازه اش خوبه . جنسش به نظر خوب نمیاد . قیمتش مناسبه . میگفت خب چه کار کنم بخرم ؟!!! ای بابا من چه میدونم بخری یا نه . خودت باید تصمیم بگیری . میگفتم بخر . میگفت آخه یکدونه عین این دارم !!!! میگفتم خب پس برای چی برش داشتی و امتحانش کردی؟ یک نموره خل شدم از دستش .

این دوستم مثل گل میمونه . خیلی ماهه اما فکر کنم اگه بخوام دوستیم رو باهاش نگه دارم باید دیگه باهاش خرید نرم .