یک جورهایی تو زندگی به بده بستون عقیده دارم . میگم یک جورهایی یعنی عقیده ندارم اگه یک نفر به من محبت کرد باید بدوم برم و حساب کنم چقدر به من کمک کرده و همون اندازه براش جبران کنم . معمولا تشکر مفصلی میکنم و صبر میکنم . احتمالش زیاد که توی یک موقعیت دیگه به من احتیاج داشته باشه کمتر یا بیشتر از اون کاری که برای من کرده . سعی میکنم در اون موقعیت کاری براش بکنم . یا ممکنه یک کس دیگه ای احتیاج به کمک داشته باشه حتی کمک به شخص ثالث رو یک جورهایی جزو همون چرخه بده بستون میدونم . عقیده دارم همه آدمیم و توی یک جامعه زندگی میکنیم . با دست به دست هم دادن میتونیم مشکلاتمون رو حل کنیم . از اون طرف هم وقتی کسی برام کاری میکنه انتظار دارم اگه من دلم خواست با یک کاری جبران کنم نباید بزنه توی پوزم . اینجوری من نوعی خودم رو کمتر زیر دین میدونم و خوشحال ترم .

در راستای افاضات بالا (!) چند ماه پیش یک خانم از دوستای مادرم با دخترش که یک چند سال از من کوچکتره و مجرده از یک شهر دیگه دوتایی اومدند خونه ما . ساعت ۵ و ۶ عصر رسیدند و من شامی که درست کرده بودم گذاشتم جلوشون و نخوردند و گفتند ما بیرون شام خوردیم . رفتم ملافه تخت خوابمون رو عوض کردم و اتاقمون رو در اختیارشون گذاشتم که من و همسرم بیرون و توی اتاق بچه ها میخوابیم . چون شب همسرم کاری داشت که تا نصفه شب باید مینشست پای کامپیوتر و اگه اونها بیرون میخوابیدند هم اونها معذب میشدند هم ما . صبح پا شدیم و ما آماده شدیم و رفتیم مدرسه و سر کار و براشون یادداشت گذاشتم که صبحونه حاضره میل کنید . نهار هم از غذای دیشب که نخوردین هست گرم کنین و بخورین و برای شب میایم و میریم رستوران . عصری ... درست یادم نیست قبل از خونه اومدنمون یا بعدش زنگ زدند که ما از این   Bed & Breakfast    ها گیر آوردیم و رفتیم و ببخشید زحمت دادیم . بعد دیدم حتی نهار خونه رو هم نخورده بودند . بعدها یک بار دیگه هم اومدن شهرمون و با ما تماسی نگرفتند و گفتند خیلی گرفتار بودیم و من هم گله ای نکردم . همیشه گفتم اگه اومدین قدمتون روی چشم ما . به ما همون شبی که اومدین خیلی خوش گذشت و ما انقدر تنها هستیم که اومدن هر کس برامون غنیمته .

بعد و قبل از این قضایا مادره که دوست مادرم میشه بارها زنگ زد که یک سر بیاین اینجا و شهر مارو هم ببینین و ما هم دیدیم بد فرصتی نیست که هم یک آشنا رو ببینیم و اونجا بگردیم . بهش زنگ زدم و گفتم اگه ممکنه یک متل یا همون   Bed & Breakfast  نزدیک خونشون پیدا کنه و ما میام . زنگ زد و گفت برای چی پول جا بدین ؟ خونه مادرم که نزدیکه . من بعضی اوقات شبها پهلوی مامانم میمونم حالا شما هم اومدین میاین خونه من و من شبها میرم پهلوی مامانم . هر چی گفتم من با بچه هستم و معذبم گفت نه من که جای غریبه نمیرم و بیاین . ما هم رفتیم .  یکشنبه صبح راه افتادیم و نهار هم توی راه خوردیم  عصری رسیدیم یک کادوی متوسط هم برای اینکه اولین بار خونه اش میرفتیم بردیم و رسیدش رو هم گرفتم و بهش دادم که اگه نخواست بره پس بده یا عوضش کنه . برای شب شام درست کرده بود . دستش درد نکنه . خوردیم و اومدم ظرف بشورم منو به زور بیرون کرد و گفت ظرف امشب با منه .اونوقت من نشستم و اونی که سن مادرمه ظرفها رو شست . بعد شب جای خواب مارو به راه کرد و رفت . ما خوابیدیم و فرداش رفتیم بیرون به گشت و گذار و نهار رو هم بیرون خوردیم و شب اومدیم خونه با هم شام درست کردیم و خوردیم و اومدم برم ظرفها رو بشورم که  گفت نه تو نشور! ای بابا تو گفتی دیشب نشور . گفت نه حالا امشب هم نشور دیگه من کوتاه نیومدم و با کشمکشی که اصلا دوست نداشتم برنده شدم و ایستادم به ظرف شستن . فرداش اومدیم با هم بریم بیرون که گشتی بزنیم و ما بعد از نهار راه بیفتیم به سمت شهر خودمون . دیدیم اومد دم ماشین و کادوم رو داد زیر بغلم !!! ای بابا اینو برای چی آوردی ؟ گفت یعنی چی که برای من کادو آوردی ؟‌گفتم خب رسمه خونه کسی میری کادو میبری گفت نه من جا ندارم . گفتم رسیدش رو گرفتم برین عوضش کنین هر چی خواستین بگیرین . گفت نه الا و بلا باید ببریش ... و دیگه هر کاری کردم نتونستم کاری بکنم و کادوم رو داد بهم .همون روز صبح رفتیم یک سر به مادر مسنش بزینم . هر چی گفتم یک دقیقه دم این مغازه وایستیم من یک شاخه گل بخرم نگذاشت . گفتم زشته داریم دست خالی میریم دیدن مادرت گفت خودتون گلید . اما خب وقتی یک رسمی هست ، هست .

امروز با مادرم حرف زدم . ازم پرسید خوش گذشت گفت بد نبود اما کاشکی نمیرفتم . گفت چرا ؟ گفتم طرف خودش خونه من نموند وگفت تو گرفتاری . منو دعوت کرد و من رفتم . آخر کادوم رو هم داد زیر بغلم آخه این درسته ؟ من با کادوم نمیخواستم محبتش رو جبران کنم . به نظر من محبتش بیشتر از این بود . اما به هر حال برای نظر من هم باید احترامی قائل میشد . نباید کاری میکرد که من الان انقدر احساس بد بکنم .