زندگی و دیگر هیچ ...

یک جورهایی تو زندگی به بده بستون عقیده دارم . میگم یک جورهایی یعنی عقیده ندارم اگه یک نفر به من محبت کرد باید بدوم برم و حساب کنم چقدر به من کمک کرده و همون اندازه براش جبران کنم . معمولا تشکر مفصلی میکنم و صبر میکنم . احتمالش زیاد که توی یک موقعیت دیگه به من احتیاج داشته باشه کمتر یا بیشتر از اون کاری که برای من کرده . سعی میکنم در اون موقعیت کاری براش بکنم . یا ممکنه یک کس دیگه ای احتیاج به کمک داشته باشه حتی کمک به شخص ثالث رو یک جورهایی جزو همون چرخه بده بستون میدونم . عقیده دارم همه آدمیم و توی یک جامعه زندگی میکنیم . با دست به دست هم دادن میتونیم مشکلاتمون رو حل کنیم . از اون طرف هم وقتی کسی برام کاری میکنه انتظار دارم اگه من دلم خواست با یک کاری جبران کنم نباید بزنه توی پوزم . اینجوری من نوعی خودم رو کمتر زیر دین میدونم و خوشحال ترم .

در راستای افاضات بالا (!) چند ماه پیش یک خانم از دوستای مادرم با دخترش که یک چند سال از من کوچکتره و مجرده از یک شهر دیگه دوتایی اومدند خونه ما . ساعت ۵ و ۶ عصر رسیدند و من شامی که درست کرده بودم گذاشتم جلوشون و نخوردند و گفتند ما بیرون شام خوردیم . رفتم ملافه تخت خوابمون رو عوض کردم و اتاقمون رو در اختیارشون گذاشتم که من و همسرم بیرون و توی اتاق بچه ها میخوابیم . چون شب همسرم کاری داشت که تا نصفه شب باید مینشست پای کامپیوتر و اگه اونها بیرون میخوابیدند هم اونها معذب میشدند هم ما . صبح پا شدیم و ما آماده شدیم و رفتیم مدرسه و سر کار و براشون یادداشت گذاشتم که صبحونه حاضره میل کنید . نهار هم از غذای دیشب که نخوردین هست گرم کنین و بخورین و برای شب میایم و میریم رستوران . عصری ... درست یادم نیست قبل از خونه اومدنمون یا بعدش زنگ زدند که ما از این   Bed & Breakfast    ها گیر آوردیم و رفتیم و ببخشید زحمت دادیم . بعد دیدم حتی نهار خونه رو هم نخورده بودند . بعدها یک بار دیگه هم اومدن شهرمون و با ما تماسی نگرفتند و گفتند خیلی گرفتار بودیم و من هم گله ای نکردم . همیشه گفتم اگه اومدین قدمتون روی چشم ما . به ما همون شبی که اومدین خیلی خوش گذشت و ما انقدر تنها هستیم که اومدن هر کس برامون غنیمته .

بعد و قبل از این قضایا مادره که دوست مادرم میشه بارها زنگ زد که یک سر بیاین اینجا و شهر مارو هم ببینین و ما هم دیدیم بد فرصتی نیست که هم یک آشنا رو ببینیم و اونجا بگردیم . بهش زنگ زدم و گفتم اگه ممکنه یک متل یا همون   Bed & Breakfast  نزدیک خونشون پیدا کنه و ما میام . زنگ زد و گفت برای چی پول جا بدین ؟ خونه مادرم که نزدیکه . من بعضی اوقات شبها پهلوی مامانم میمونم حالا شما هم اومدین میاین خونه من و من شبها میرم پهلوی مامانم . هر چی گفتم من با بچه هستم و معذبم گفت نه من که جای غریبه نمیرم و بیاین . ما هم رفتیم .  یکشنبه صبح راه افتادیم و نهار هم توی راه خوردیم  عصری رسیدیم یک کادوی متوسط هم برای اینکه اولین بار خونه اش میرفتیم بردیم و رسیدش رو هم گرفتم و بهش دادم که اگه نخواست بره پس بده یا عوضش کنه . برای شب شام درست کرده بود . دستش درد نکنه . خوردیم و اومدم ظرف بشورم منو به زور بیرون کرد و گفت ظرف امشب با منه .اونوقت من نشستم و اونی که سن مادرمه ظرفها رو شست . بعد شب جای خواب مارو به راه کرد و رفت . ما خوابیدیم و فرداش رفتیم بیرون به گشت و گذار و نهار رو هم بیرون خوردیم و شب اومدیم خونه با هم شام درست کردیم و خوردیم و اومدم برم ظرفها رو بشورم که  گفت نه تو نشور! ای بابا تو گفتی دیشب نشور . گفت نه حالا امشب هم نشور دیگه من کوتاه نیومدم و با کشمکشی که اصلا دوست نداشتم برنده شدم و ایستادم به ظرف شستن . فرداش اومدیم با هم بریم بیرون که گشتی بزنیم و ما بعد از نهار راه بیفتیم به سمت شهر خودمون . دیدیم اومد دم ماشین و کادوم رو داد زیر بغلم !!! ای بابا اینو برای چی آوردی ؟ گفت یعنی چی که برای من کادو آوردی ؟‌گفتم خب رسمه خونه کسی میری کادو میبری گفت نه من جا ندارم . گفتم رسیدش رو گرفتم برین عوضش کنین هر چی خواستین بگیرین . گفت نه الا و بلا باید ببریش ... و دیگه هر کاری کردم نتونستم کاری بکنم و کادوم رو داد بهم .همون روز صبح رفتیم یک سر به مادر مسنش بزینم . هر چی گفتم یک دقیقه دم این مغازه وایستیم من یک شاخه گل بخرم نگذاشت . گفتم زشته داریم دست خالی میریم دیدن مادرت گفت خودتون گلید . اما خب وقتی یک رسمی هست ، هست .

امروز با مادرم حرف زدم . ازم پرسید خوش گذشت گفت بد نبود اما کاشکی نمیرفتم . گفت چرا ؟ گفتم طرف خودش خونه من نموند وگفت تو گرفتاری . منو دعوت کرد و من رفتم . آخر کادوم رو هم داد زیر بغلم آخه این درسته ؟ من با کادوم نمیخواستم محبتش رو جبران کنم . به نظر من محبتش بیشتر از این بود . اما به هر حال برای نظر من هم باید احترامی قائل میشد . نباید کاری میکرد که من الان انقدر احساس بد بکنم .

/ 5 نظر / 5 بازدید
باران

احساستو کاملا درک میکنم! اینجا آدما خیلی تغیییر میکنند! ولی به نظر من کارش قشنگ نبود که کادوت را بهت پس داد! به نظر من خیلی بی احترامیه! [تعجب]

دانشجوی وراج

سلام مارال عزیز.خب اگر فیس بوک خوب هست مارو هم عضو کن دیگر..خدارو چه دیدی شاید 4 نفرهم پیدا شدند با ما آشنا در آمدند.در مورد این پستت هم نمیدانم چه بگویم...معمولا وقتی خودم هم با این جور موارد روبرو میشوم فکرم تا مدتها مشغول میماند و مثل تو احساس بدی دارم..رفتارشان کاملا اشتباه بود به نظرم..یعنی چه کادو را پس بدهد..راستی آخرین باری که بهت سر زدم آن پستت را خواندم که درش گفته بودی که دو وبلاگ را از لیست پیوند هایت پاک کردی و دیگر بهشان سر نمیزنی..[نیشخند]خوشحال ام که هنوز وبلاگ من در لیستت قرار دارد.

کارنو

سلام. دقيقا اين اتفاق براي من افتاده، حالا كه بيشتر از 7 يا 8 سال از اون اتفاق ميگذره هر وقت يادم مي افته، خيلي ناراحتم ميكنه. اون خانومي كه اين كار و با من كرد خانوم پسر عمه من بود. چند بار ديگه هم كه اومدن خونه ما حتي اجازه نميداد بچه كوچيكش ميوه و شيريني بخوره به زور از دستش ميكشيد. يه رفتار مشمعز كننده اي كه هرگز از ذهنم پاك نميشه. اين از خود برتر بيني و بي ادبيه اون اشخاصه. جالب اينكه اون خانوم آدم تحصيل كرده و بسيار با ادبي به نظر ميرسيد !! البته فقط در نگاه اول ... متاسفانه اين رفتار و با پدر و مادرم هم يكبار داشته ...... من شما رو كاملا درك ميكنم. همين الان كه يادم افتاد خيلي غصه ام گرفت بيشتر از اينكه با مادر و پدر م هم اين كارو كرده بود... خدا رو شكر كه الان دورم و شش ساله كه اون خانومو نديدم و پدر و مادرم هم ديگه معاشرتي باهاشون ندارن.

کارنو

اگه دوست داشتيد تبادل لينك كنيم . خوشحال ميشم ....