صبح روز عید

آن پدر که مانده بی‌وطن

در حصار غربتی بعید ،

طفل خود گرفته در بغل

صبح روز عید .

 

بوسدش به عشق ،

گویدش به مهر ؛

با غرور جاودانه اش :

طفل من ! جان من ! سرزمین ما ؛

مانده از گذشته یادگار ،

میهن تو افتخار توست !

افتخار ماست آن دیار !

 

طفل هاج وواج ،

می‌زند به زانوی پدر :

« واتس افتخار ؟»


گویدش پدر :

سربلندی است

آرمان من ،

آرمان تو ،

آرمان ما ،

اعتلای نام میهن است ،

با تلاش و کوشش مدام !

 

طفل هاج و واج،

می‌زند به زانوی پدر :

« وات دو یو مین اعتلای نام ؟ »

 

گویدش پدر :

بایدت تلاش ،

تا که نام سرزمین خود ،

جاودان کنی !

پرچمش ،

خار چشم دشمنان کنی !

با تلاش من ،

با تلاش تو ،

با تلاش ما ،

می‌شود وطن

پر ز نیکی و

خالی از بدی .

 

طفل هاج و واج،

می‌زند به زانوی پدر :

« کن یو اسپیک اینگلیش ددی ؟ »

شعر از هادی خرسندی است ولی من از وبلاگ ساروی کیجا برش داشتم .

/ 2 نظر / 3 بازدید
مداد سفید

سلام بله منم این سو’ استفاده ها رو دیدم خود من با یکی از این بچه ها صحبت کردم که میگفت یازده تا بچه هستن که صبحها هر کودومشون یه کاری انجام میده و پدرشون هم منزل تشریف دارن!! و ملیتشون هم افغانی بود ولی با تمام این صحبتها بازم بچه های فقیر کم تو کشورمون نداریم که احتیاج به حمایت دارن دقیقاَ یه کامنتی مثل مال شما داشتم و شخصی گفته بودن برای اون کودک پتو خریدن ولی بازهم کودک رو در حال تکدی گری بدون اون پتو دیدن فقط میتونم بگم باعث تاسفه همین[گل]

دانشجوی وراج

سلام. در مورد دسته گل شاید بتوانم یک کمی کوتاه بیایم و با کلی اضطراب وخجالت توی دستم بگیرمش اما نسبت به پیراشکی دیگر نفرمایید که بی انصافی است.باورم نمیشود کسی به پیراشکی جمائت ابراز علاقه نکند..آن هم از نوع میدان انقلابی اش که در حالی که با بچه های کلاس یا دانشگاه هستی و کلی کتاب و کوله هم بار کشی میکنی کنار خیابان پیراشکی بدست منتظر تاکسی در حال صفا کردنی!...چه گفتم !خودم هم نفهمیدم با این جمله سازی ام...به هر حال ما هم اینگونه حال میکنیم دیگر.و اما در مورد شکلاتی که گفتید، والا نمیدانم ،یک سال پدر عزیز برای عید یک کاکائو های تلخِ، همچین با مزه ای گرفت که با چایی تلخ خیلی میچسبید از آن به بعد هم ما مشتری ثابت اش شدیم به هر حال منظورم از کاکائو تلخ آنها بوده! البته زیاد هم تلخ نیست ها، یک طعم باهالی دارد که دوستش دارم