دویست و چهارده - خرید

1- خواهرم از من پرسید سایزت چنده ؟ گفتم نمیدونم . گفت مگه میشه کسی ندونه ! دیدم راست میگه .

من فقط سایز کفشم رو میدونم . اون هم به خاطر این که از وقتی یادمه همونه . سی و شیش و نیم . سایز آمریکایش هم میشه شیش و نیم خیلی راحت . اما سایز لباسم . در دوازده سال اخیر از 36 رسیدم به 44 و برگشتم به 38 و دوباره رفتم به 42 و دیگه به این نتیجه رسیدم که بیخیالش بشم . و صد البته الان وقتی کسی رو میبینم که سایزش 36 هست باورم نمیشه که من اینقدری بودم . حیرت آوره .

در ضمن شاید من سالی یک بار برم لباس بخرم . امسال که میرم و سایزم رو میفهمم تا سال بعد هم یادم میره و حتما عوض هم میشه !

2- من خیلی دوست دارم که یک محلی رو پیدا کنم که همیشه ازش خرید کنم . در مورد کفش یک مغازه رو میشناسم که مدلهاش رو میپسندم و جنساش خوبه . یک مغازه هست که فقط شلوار داره هر وقت برم 4 تا میخرم و خیالم راحت میشه . لباس مهمونی (‌نه خیلی رسمی ) هم همینطور . یک کیف فروشی هست از زمان دانشجویی تا حالا از اون کیف میخرم . اما امان از مانتو بالاخره نتونستم یک جایی پیدا کنم که همیشه ازش مانتو بخرم . همیشه هم کمبود دارم . به همین دلیل .

3- داروی ضد تنبلی نرسید . من هنوز درس خوندن رو شروع نکردم . وقت ندارم ها . گفته باشم .

4- یک خانمی هر روز میاد خونه ما . به کارهای خونه میرسه و بچه ها که از مدرسه میان پهلوشون هست تا من بیام . یک روز اومدم خونه و گفتم خب شما برو خونه ات . گفت باشه اما جارو برقی خراب بود نتونستم جارو بزنم گفتم باشه فردا بزن و رفت . بعد رفتم سر کشوی آشپزخونه دیدم کلیدش اونجاست و یک نامه خداحافظی که من از فردا نمیام . زنگ زدم بهش میگم این مسخره بازیها چیه ؟ میگه شما میخواهیم من پنجشنبه ها بیام من هم نمیتونم !!!! میگم خب یک کلمه به من بگو . میگه انقدر شما به من محبت کردین که روم نشد بگم !!!! گفتم پاشو بیا صحبت کنیم و اومد . میگم کار پیدا کردی ؟ میگه نه . گفتم من بعد از اینهمه سال کار نمیتونم یک ماه بدون کار بمونم تو چه جوری یکهو ول میکنی میری ؟ میگه میخوام برم منشی بشم !!!! چی بهش بگم؟ بگم انقدر دختر جوون و خوشگل ریخته میان تو که نه بلدی کامپیوتر روشن کنی نه حرف زدن بلدی رو بگیرن ؟

متاسفم اما یک قشر اجتماع هست که بدبخته و بدبختیش از وجود خودش سرچشمه میگیره . طی دوسال اخیر که این خانم پیش ما بوده شرایط مالیش و زندگیش خیلی فرق کرده . کاملا الان دستش به دهنش میرسه و این قشر معمولا در این مواقع کار رو میگذارن کنار و میشینن میخورن تا خرخره به مردم بدهکار میشن تا دوباره مجبور بشن برن سر کار . خسته شدم از ادا و اطوارش و به همه سپردم برام یک نفر رو پیدا کنن تا عوضش کنم .

/ 5 نظر / 3 بازدید
باد صبا

سلام راستش وقتی به طور اتفاقی توی ایمیلهای ارسالی خودم اون اشتباه تایپی رو دیدم اینقدر اعصابم به هم ریخت و ناراحت شدم که یادم رفت یادداشتی رو که می خواستنم در مورد درس خوندن توی ذهنم بود بنویسم. در مورد این بنده خدایی که میاد خونه تون هر جور خودتون صلاح می دونید. ولی من فکر می کنم آدم قابل اعتماد کم پیدا میشه. اگه بهش اعتماد دارید شاید بهتر باشه نگهش دارید و کمکش کنید که تصمیم درست بگیره. ضمنا در مورد درس خوندن شاید بد نباشه بگن که من به طور تمام وقت و توی یه جای دولتی کار می کنم. اتفاقا مسئولین امور اداری هم سختگیرن. ولی سال 86 که این فوق دوم رو قبول شدم با نگرانی ثبت نام کردم و تصمیم داشتم که هر وقت مشکی پیش اومد انصراف بدم. ولی چند ترم گذشت و با وجود اینکه به خاطر مرخصی بیش از حد اخطار گرفتم و جریمه نقدی شدم مشکل دیگه ای پیش نیمود. اون ضرر مادی و کسر از حقوق هم در مقابل چیزی که به دست آوردم و توی یه محیط جدید درسهای جدیدی یاد گرفتم و دوستای جدیدی پیدا کردم اصلا مهم نبود.

باد صبا 2

فکر کنم هر کسی خودش بهتر میدونه که چطوری برای خودش انگیزه ایجاد کنه. ولی من به خودم و دیگران توصیه می کنم که برای شنا یاد گرفتن اول باید پرید توی آب. شاید شما هم بد نباشه اول امتحان رو ثبت نام کنید و خودتون رو درگیر امتحان کنید. حوصله و وقت درس خوندن هم پیدا میشه. موفق باشید و به امید فردایی بهتر [گل]

باد صبا

سلام داشتم از اینورا رد می شدم گفتم ببینم شما نوشته جدید ننوشتید. راستی یه مرحله شدید تر از کار پاره وقت هم وجود داره. منفجر کردن کار. یه توضیح کوچکی توی وبلاگم نوشتم به امید فردایی بهتر امیدوارم اون بنده خدا که میاد خونه تون مورد راهنمایی تون قرار گرفته باشه [گل]

حس نهان

سلام اینکه به اون محبت کردی عالیه،‌اما گاهی ما در قضاوتهامون اشتباه میکنیم. درسته که یه طبقه از جامعه ادمهای فقیری هستند که شما کمکشون میکنید ....