دیشب

دیشب مهمون داشتیم . یک خونواده کوچیک و صمیمی اهل مصر . کلی گفتیم و خندیدیم . دفعه دوم بود که میدیدمشون .پسر کوچیکشون با پسر ما همکلاسیه و اینجوری آشنا شدیم . بچه ها هم کلی بازی کردند و بهشون خوش گذشت . الان خونه حسابی به هم ریخته و باید برم مرتب کنم . اما اصولا تازه فهمیدم که از بودن در جمع خیلی انرژی میگیرم . از گشت و گذار انقدر انرژی نمیگیرم . اهل حرف زدن و شنیدنم . اهل دیدن تنها نیستم . شاید برای همینه توی غربت بهم خیلی داره سخت میگذره .

/ 1 نظر / 4 بازدید
بهمن هاتفی

سلام ممنون که نوشته غربت مرا خواندید. در آنجا ( پله برقی) معمولا من به مسائل سیاسی و اجتماعی می پردازم، آن نوشته تقریبا استثنا بود. اما وبلاگ دیگری هم مشترکا با همسرم دارم ( پسرک روی پله برقی) که در آن در باره پسرکمان می نویسیم. گفتم شاید برای شما که ظاهرا فرزندی در همون سن و سال دارید ممکن است جالب باشد. آدرس وبلاگ دوم: http://bahmanoesfand.blogfa.com/