300 - پست 300

- کار شرکت به صورت لک و لک پیش میره و بدترین قسمتش اینه که باید بیکار بشینی اما مدیر گرامی دلش نمیاد از مرخصی خودمون بهمون مرخصی بده بره به زندگیمون برسیم .

- بعد از عمل جراحی ای که داشتم توان بدنیم خیلی کم شده و واقعا بعضی روزها خودمو به زور میکشم که برم سر کار و تا آخر وقت دووم بیارم .

- فکر کنم حدود 15 سال سابقه بیمه داشته باشم . البته امیدوارم چون خیلی تیکه پاره کار کردم . حالا درخواست دادم سوابقم جمع بشه ببینم که چند سال هست و تا کی باید به این وضع کار کردن ادامه بدم .

- علاقه ای به بازنشسته شدن ندارم اصلا هم حسم این نیست ، اما از کار تمام وقت عاجزم و احساس خفگی در محیط کارم میکنم .

- این پست شماره 300 هست و دلم میخواست خیلی خوب باشه اما به جاش میخوام بنویسم که کسی انقدر منو ناراحت کرده که  از خدا خواستم دیگه نبینمش . حتی اگر این به معنی این باشه که یه بلایی سرش بیاد .

- آره من هم آدمم و به خودم حق میدم که کسی که بسیار نفهمه رو دیگه نبینم که آسیب نبینم .

- انقدر بعضی اوقات کم توان هستم که شاید اون دعای من در مورد ندیدن اون آدم نفهم به نحوی برآورده بشه که سر من یه بلایی بیاد .

-

/ 4 نظر / 20 بازدید
ویدا

مارال جون میدونم چی میگی . اما متاسفانه از این آدمها دور و برمون زیاد شده .[نگران]

باد صبا

سلام امیدوارم کار و زندگی بهتر پیش رود. لطفا در 3000 امین نوشته تون کمی در مورد وبلاگ نویسی هم بنویسید. [گل]

باد صبا

ای خدا از دست این تبلیغات. احساس می کنم حمله ور می شوند. من که از دستشون کلافه شدم از بس پاکشون کردم. ظاهرا به وبلاگ شما هم حمله شده. به امید فردایی بهتر [گل]

شادمانه

زندگی بالا و پایین داره امیدوارم این دوره به خیر و خوشی بگذره