صد و هشتاد و دو - صف

دیروز توی بارون بیست دقیقه منتظر تاکسی شدم و گیرم نیومد . ده دقیقه پیاده رفتم تا یک جایی که فکر میکردم تاکسی گیرم میاد . یک صف بود . ایستادم تا نزدیک شدم وقتی ماشین اومد که باید سوار میشدم دیدم یک پسر جوون ،‌مثلا بیست ساله سرشو انداخته پایین داره سوار میشه گفتم آقا شما که تو صف نبودی . گفت مگه صفه ؟ حتی یک کم بینا هم میتونست ببینه که صفه . گفتم پس ما چی هستیم ؟ گفت من از اون طرف اومدم و به پاساژ کنار اشاره کرد !!! خودشو زده بود به اون راه که زرت سوار بشه بره . گفتم از هر کجا اومدی برو ته صف و روونه اش کردم .

سر کوچه مقصد که رسیدم دیدم نونوایی زیاد شلوغ نیست ایستادم توی صف یکدونه ای ها . یک آقایی داشت نون جمع میکرد تو صف بیش از یکدونه ای ها (!!!) به احترام اون آقا هیچی نگفتم تا کاملا کارش تموم بشه . چند دقیقه ایستادم دیدم یک دست از پشت سر من دراز شده و داره پول میده به شاطر که آقا بیا این پول من . برگشتم دیدم یک خانومیه . گفتم من هم توی همین صف هستم .جمله دقیقا این بود و لحنم هم شاید محکم بود اما اصولا کسی نیستم که جمله اول رو توهین آمیز و یا تند بزنم . خانومه بهم پرید که : مگه من نون گرفتم ؟ هر وقت گرفتم بعد بگو .من فقط پول دادم . گفتم من که چیزی نگفتم . گفتم بدونین که من هم توی صف یکدونه ایها هستم . هنوز هم پول ندادم . خانمه ول نکرد . گفت من نمیدونم مردم چرا اینطوری شدند . به هم میپرند !!! برگشتم گفتم کی به شما پرید من یک جمله عادی گفتم . گفت بعله ولی لحنت تهاجمی بود . اینطوری که شد داد زدم گفتم شما لحن تهاجمی ندید ؟ اینی که الان دارم میگم تهاجمیه ،‌اون اولیه تهاجمی نبود . اخم کرد ولی چیزی نگفت و ساکت شد .

هر وقت توی یک صف شنیدین کسی میگه :" سی ساله داریم صف میبندیم هنوز بلد نیستیم چطوری باید صف ببندیم " بدونین اون منم . کمتر صفی شده بایستم و آخرش مجبور نشم اینو بگم .

/ 3 نظر / 4 بازدید
پیپ خسته

منم همیشه توی صف ها حرص و جوش می خورم. از دست همینایی که پشت سرتن و زود تر کارشون رو به متصدی ارائه می دن. یا اینایی که به صورت موازی میانتو صف و هی سعی می کتت خودشون رو جا کنن. اگه همون اول هم جلوشون رو نگیری دیگه واسه خودشون حق صف پیدا می کنند

مسعود

با سلام و خسته نباشين خدمت شما دوست عزيز ميخواستم بگم وبلاگ بسيار جذاب و جالبي داري و ميخواستم ازت دعوت كنم بياي وبلاگم سر بزني و نظر بدي. ممنون ميشم

باد صبا

سلام متاسفم که اذیت شدید. یه باز توی صف نفت (سال 74) ایستاده بودم (یه روز سرد زمستونی) و همه داشتن شلنگ رو به سمت خودشون می کشیدن و کم مونده بود کتک کاری بشه. به آقایی دیدم که دورتر ایستاده و به جمعیت خیره شده و چیزی زیر لبش میگه. رفتم نزدیکش دیدم میگه نگاه کم وضعمونو. وقتی از ته دل مرگ بر آمریکا نمی گیم اینطوری میشه دیگه!