الفی

دیشب فیلم الفی رو دیدم . قبلا قسمتهایی ازش رو دیده بودم اما این دفعه تمامش رو با هم دیدم . یک قسمتش الفی میگفت یک جایی میرسه که میبینی یک رابطه داره دچار مشکل میشه  و باید تموم بشه . معنیش این بود جمله دقیقش رو یادم نمیاد .

خانم م رو از کلاس پنجم دبستان میشناختم . خوشگل بود و با هوش و مهمتر از همه با  اعتماد به نفس . خیلیها دلشون میخوایت باهاش دوست باشن و دور وبرش بودن . کلاس اول راهنمایی که مدرسه همه عوض شد یکهو ما دو تا هم رو دیدیم . توی یک جمع غریبه دیدن یک آشنا خوب بود . کم کم یک جمع چهار تایی شدیم که تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان با هم بودیم . من و م و الف و ف . ارتباط خوبی بود . خانم ف یک جوری توی عوالم دیگه ای بود . تابستون که میشد یک تلفن به هیچ کس نمیزد و ارتباطش فقط توی سال تحصیلی بود . توی دبیرستان من و الف رفتیم یک رشته و اون دوتا رفتن یک رشته دیگه . اما من همیشه م رو یک جور دیگه دوست داشتم . بارها به من از اطرافیان گفته شد که تو اونو بیشتر دوست داری تا اون تو رو . من برام مهم نبود . الان هم فکر میکنم محبت که معامله ای نیست که یک قرون بدی و بخوای یک قرون بگیری . آره من اونو بیشتر دوست داشتم . توی دبیرستان به طور خیلی اتفاقی و سر یک شوخی تین ایجری با آقای ف آشنا شدم . به جز ارتباط تلفنی فقط یک بار بعد از قهر توی یک مهمونی دیدمش و محل سگ هم نگذاشتمش . اما به نظرم خیلی با شخصیت میومد . منو جذب کرد . باز سر شیطنت های تین ایجری تلفنش رو دادم به خانم م که سر به سرش بگذاره . م خوشگل بود توی جمعی نبود که بره و پسرها براش خودشون رو هلاک نکنن . اما نمیدونم چی شد که بند کرد به ف ، دائم بهش زنگ میزد . الف اومد بهم گفت این دوتا داره قضیه شون جدی میشه موضع چیه ؟ گفتم برای من هیچ اهمیتی نداره و ارتباطم رو با آقای ف قطع کردم . آقای ف هم ارتباطش رو با م قطع کرد . برای من پیغام داد که اشتباه کرده که با خانم م ارتباطش رو زیاد کرده و حاضره برای عذر خواهی پای منو ببوسه تا من ببخشمش و دوباره باهاش ارتباطم رو برقرار کنم . اما من روی غد بازی گفتم حرفش رو هم نزن و در حالی که از دوریش داشتم بال بال میزدم بی محلیش کردم . ارتباط من با خانم م همونطور موند . هنوز خیلی دوستش داشتم و براش هر کاری میکردم اون هم خیلی خوب بود . بی انصافیه که بگم ارتباط یک طرفه بود . نه اما یک طرف یک کم قوی تر بود . دیپلم گرفتیم و دانشگاه رفتیم . من و خانم م ارتباطمون قوی تراز بقیه موند . دائم هم رو میدیم ، کوه میرفتیم ، بیرون میرفتیم . توی این رفت و آمدها یک بار به من گفت راستی من یک خواستگار دارم که آمریکا زندگی میکنه . همین و توضیح بیشتری نداد . من رفتم توی فکر و حسابی بهم ریختم . یک هفته گذشت بهش گفتم یک مقدار بیشتر بگو . گفت بابا تو چه جدی گرفتی اینا شیش ماه پیش اومدند و رفتند و حالا خبری نیست و من یک کم خیالم راحت شد . یک روز جمعه نشسته بودم توی خونه که زنگ زد و امد دم در . کارت عروسیش رو آورده بود تعجب گفتم عروسیت کی هست ؟ گفت سه شنبه !‌ گفتم بعد میری آمریکا گفت آره . گفتم کی ؟ گفت سه شنبه بعدش گریه. افتادم توی بغلش و گریه کردیم تا میشد . گفتم چرا اینجوری گفتی ؟ گفت یکهویی شد !!! همه گفتند مگه میشه ؟ گفتم این اینجوریه و من همینجوری قبولش دارم . رفتم عروسیش . انقدر توی عروسیش گریه کردم که خدا میدونه . یکی دوبار بعد عروسیش دیدمش و بعد رفت . میرفت و میومد . فاصله اومدنهاش حداکثر به یک سال میکشید . وقتی میومد هر چی میگفت هر جا میخواست میرفتم برای اینکه با هم باشیم و در ضمن کار اون هم انجام بشه . وقتی میرفت به من میگفت مواظب مامان و بابام باش . من ماهی یک بار میرفتم پهلوی مامان و باباش یک عصرونه ای میخوردم و برمیگشتم . مامانش میگفت وقتی تو میای احساس میکنم م اومده . بقیه میگفتن تو چه حالی داری ماهی یکبار میشینی پهلوی اون پیرزن و پیرمرد چی میگی ؟ گفتم م گفته مواظبشون باشم . باباش مریض شد ، مامانش مریض شد ، سعی میکرد برم و بیام و بهشون سر بزنم . اونها هم هر وقت نذری پزی داشتن و یا اون یکی دخترشون از شهرستان میومد منو دعوت میکردن . خانم م هر بار میومد ایران میدیدیم لاغر تر و زرد تر شده . پرسیدیم چی شده ؟ میگفت کارم زیاده . تا اینکه پدرش فوت کرد . مادره براش یک ختم انعام گرفت و من رفتم . توی مراسم کنار مادر شوهر خانم م نشسته بودم که تنها نباشه . باهاش گرم گرفته بودم . مادر شوهره گفت پس تو نمیدونی ؟ گفتم چیو ؟ که خانم م و پسر من از هم جدا شدن ؟!!!استرسواقعا شاخ روی سرم سبز شد . گفتم کی ؟ گفت چند وقته . گفتم شما چطور اومدین اینجا ؟ گفت اینا خواستن که فعلا کسی ندونه ازم خواستن که بیام که موضوع مخفی بمونه . حالا تو هم به کسی نگو . گذشت و شاید یک ماه بعد خواهر خانم م موضوع رو به من گفت و من هم خودم رو متعجب نشون دادم . با خانم م تماس گرفتم و گفتم تو چرا چیزی به ما نگفتی . گفت از این راه دور چرا شما رو نگران کنم ؟

چند وقت بعد مادرش زنگ زد و هول هول از من خداحافظی کرد که من دارم میرم آمریکا . گفتم به سلامت . خانم الف گفت حتما یک خبریه مگه میشه بی دلیل اینجوری بره ؟ من به خواهر خانم م زنگ زدم . خب هر چند وقت یکبار تماس داشتم . ازش پرسیدم م داره ازدواج میکنه ؟ گفت نه ازدواج کرده !!

خب انگار "گذشت" آدم با بالا رفتم سنش کم میشه . این دفعه آخر من به دل گرفتم . اون موقع بچه اولم رو داشتم . و یک کم بعد دومی رو حامله شدم . با مادر خانم م تماس داشتم اما هیچی بهش نگفتم . بچه ام به دنیا اومد و به این خانواده هیچی نگفتم . توی مرخصی زایمان بودم که خانم م زنگ زد که من ایرانم . گفتم بیا ببینمت . خانم الف رو هم میگم بیاد . گفت تو چرا الان خونه ای و سر کار نیستی ؟ گفتم آخه بچه دومم به دنیا اومده! ( آخیش برای اولین بار احساس کردم جبران یک کم از اون کارهاشون رو کردم ) یک کم خوشحالی کرد و قرار شد بیاد خونمون . بعد یک بار دیگه زنگ زدم برای قرارمون مامانش برداشت و با لحن دل نچسبی گفت چه بی خبر بچه دار شدی ؟!!! گفتم دیدم مثل اینکه مدلش اینه که همه چی بی خبر باشه . خانم م اومد خونمون و با الف یک کم جلوش موضع گرفتیم که این چه وضعشه ما باید علم غیب داشته باشیم و از خواهر تو بپرسیم که تو داری ازدواج میکنی که اون قضیه رو تایید کنه . گفت به من چه . خواهرم بوده من که نبودم .

از اون روز الان هفت سال میگذره و من هیچی تماسی باهاش ندارم . هنوز دوستش دارم . هنوز وقتی مگ رایان رو میبینم یادش میفتم . هنوز دلم براش تنگ میشه . هنوز اسمش رو توی وب سرچ میکنم که ببینم چه میکنه و میبینم که داره پله های ترقی رو بالا میره و براش خوشحالم اما واقعا برای من جای ادامه اون دوستی نمونده بود .

اعتراف میکنم که ایده این متن از ساروی کیجا بوده .

/ 2 نظر / 6 بازدید
عارفه

مارال جان از اینجور دوستا همه جا وجود داره حالا چرا مخفی کاری میکنن خدا میدونه که چی تو ذهنشونه اتفاقی وبلاگتونو پیدا کردم و سریع چند تا از پستاتونو خوندم چه قدر راحت و صمیمی می نویسین میشه منو هم به جمع دوستاتون اضافه کنین[خجالت] موفق باشین

ترانه

مارال جان گل گفتي بعضي دوستا رو بايد مثل عروسك خوشگلي كه لباس بلند براق پوشيده و تو جعبه ي صورتي لاي تور و پولك خوابيده همونطوري نگه شون داشت نگاشون كرد اما توقع بيشتري ازشون نداشت منم يكشونو دارم كه حالا مدتيه ازش بي خبرم دلم براش تنگ ميشه اما وقتي به بودن تو اون رابطه فكر مي كنم مي بينم بابا دوري و دوستي [شوخی]